محک، موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان
 
 
 
داستان های محک
 
صفحه اصلی می خواهم با محک آشنا بشوم در محک چه می گذرد داستان های محک
شرح یک حکایت از چهار دیدگاه

شرح حادثه از زبان کیف - من یک کیف چرمی قهوه ای هستم. به گمانم یکی از روزهای بهار بود. من و صاحبم از حاشیه خیابان می گذشتیم. شکمم از پرونده های مددکاری بچه های محک و پولی که نیکوکاران آن را برای درمان بچه ها داده بودند، برآمده شده بود، شاید به همین خاطر زیادی به چشم دزدها آمدم و در ثانیه ای از دست صاحبم قاپیده شدم. صاحبم فریاد کشید، سرتاسر خیابان را دنبال موتور دوید و بعد ناامیدانه ایستاد و کوچک و کوچک تر شد.او یکی از نیکوکاران محک است که حتی من هم اسمش را به ندرت از زبانش شنیده ام چون همیشه دلش خواسته گمنام باشد و من هم جزئی از هویت مختصر و مفیدش شده ام. جزئی از هویت مردی آرام و میانسال با کیفی قهوه ای و کهنه که همیشه انباشته از پرونده های بچه های بی مو و لاغر و خنده روی محک بوده است . من و او سال ها پیگیر کارهای درمانی بچه ها شده بودیم و کمک های نقدی را از مکانی به مکان دیگر حمل کرده بودیم بی آن که حتی در تلخ ترین کابوس مان هم ببینیم از هم این گونه جدا خواهیم شد، اما سرنوشت من دزدیده شدن نبود چون باردار عاشقانه ترین امانت های عالم بودم! شرح حادثه از زبان اشک- من اشکم، مونس درد یا نشانه ای برای پشیمانی یا اندوه یا حسرت یا پریشانی یاشوق. هیچ چشمی در این دنیا وجود ندارد که صاحبش ادعا کند هرگز اشکی نریخته است. اشک ها معمولا وقتی از چشم ها باریدن می گیرند که دردی دلی را چنگ انداخته باشد. نمی توانم منکر این قضیه شوم که آن دو نفر، همان دوتا که کیف چرمی قهوه ای را آن روز از دست آن مرد گوشه خیابان قاپیدند، پیش تر به ندرت مرا مهمان گونه های شان کرده بودند. آن ها دزد بودند و دزد دل رحم کمتر وجود دارد و اگر دلی به رحم نیاید اشکی هم از آن نمی بارد و به همین دلیل دنیای چشم های تیز بین آن دو دزد برایم غریبه بود اما آن روز ، وقتی آن ها کیف مرد را سر فرصت بازکردند، وقتی چشم های شان روی صفحه های پرونده های پزشکی چند تا از بچه های محک دوید، وقتی آهسته معنی واژه محک را زمزمه کردند « موسسه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان» ، وقتی فهمیدند کسی که کیفش را از دستش قاپیده اند یکی از نیکوکاران محک بوده است، من بی امان و تند ، مثل یکی از رگبارهای فروردین، از چشم های شان ، باریدن گرفتم و فهمیدم دل های آن ها، دیگر به دل سیاه دزدها شباهتی ندارد. شرح حادثه از زبان نامه- نوشته شدم تا به دست مرد نیکوکار بی نام و نشان برسم، دزدها مرا نوشتند ، بارها و بارها، روی کاغذهای مختلف، اما هربار دستشان لرزید و کلمه کم آوردند تا بالاخره روی یکی از کاغذها متولد شدم:
"من نامه ای هستم که همراه با کیف قهوه ای دزدیده شده یکی از نیکوکارهای محک به نشانی محک بازگردانده شدم تا به صاحب کیف تحویل داده شوم. وقتی ما رسیدیم، مرد میانسال و آرام، از دیدن کیف قهوه ایش جا خورد! باور نمی کرد دزدها آن را بی کم و کاست پس فرستاده اند اما وقتی مرا خواند قانع شد. من در لب های او زمزمه خوشایندی شدم که تکرار می کرد « آقای نیکوکار عزیز، از این که سهم بچه های محک را دزدیدیم متاسفیم، ما کیفتان را دست نخورده به نشانی محک می فرستیم و امیدواریم عذرخواهی مان را بپذیرید. سلام ما را به بچه های نازنین محک برسانید، با آرزوی سلامتی همه کودکان مبتلا به سرطان. »شرح حادثه از زبان راوی- شما این حکایت را باور نمی کنید؟ من هم باور نمی کردم اما این داستان حقیقت دارد، در محک عشقی عمیق نهفته است که سخت ترین دل ها را هم، شیشه ای و شفاف می کند، حتی اگر متعلق به کیف قاپ ها باشند."

آن مرد آمد آن مرد تنها آمد.

مرد جوانى در طبقه چهارم بیمارستان فوق تخصصى محک بسترى است که رویاى جوانى اش را در زمینهاى کشاوزى روستایى درهمدان مى جوید. این مرد 15 ساله از یک سال نیم پیش به سرطان "سارکوم" مبتلا شده است. براى درمان تنها از روستاى محل زندگى خود در همدان حرکت مى کند، سوار اتوبوس مى شود و آرام وتنها به محک مى آید. در جاى دیگرى از این شهر شلوغ 15 ساله ها هنوز کودکانى هستند که براى داشتن یک سى دى بازى و یا چیزهایى از این قبیل ساعت ها بهانه گیرى وگریه مى کنند. وقتى به یک سرما خوردگى ساده مبتلا مى شوند، همه خانواده و اقوام جمع مى شوند تا اوروزهاى کسالت بار بیمارى را تنها سپرى نکند. ولى مجید تنها مى آید وبعد از شیمى درمانى به روستاى خود باز مى گردد. روزهاى اول شرم و حیاى نوجوانى مانع حرف زدن او با مددکارها مى شد. حتى به اتاق بازى هم نمى رفت چون به نظر مجید اتاق بازى براى بچه ها بود نه براى او که خودش را یک مرد مى دانست. پدرش کشاورز است و مجید مى گوید:پدرم خیلى پیر است مادرم باید خانه باشد تااز پدرم مواظبت کند برادرم هم باید سر کار برود تا خرج خانواده خودش را بدهد، خواهرها هم که کوچکتر از من هستند.

مجید رویایى جز سلامتى اش و کشاورزى بر روى زمین هاى روستایش ندارد.

تولد ماندگار

یک روز از روزهاى گرم تابستانى که خورشید خانم تمام تلاش خودش را براى هر چه گرم تر شدن نیمه اول مرداد ماه مى کرد، "محک" یک مهمون کوچیک داشت که در عین کودکى، مهربانى و بخشندگى را از والدینش خوب آموخته بود، چون مى خواست تمام هدایاى تولدش را به کودکان بیمار محک اهداء کند. آریا پسر کوچولو 4 ساله همراه مادر و دوستش که خودش را بتمن معرفى مى کرد به محک آمده بودند تا از نزدیک بیمارستان محک را ببینند. به اتفاق خانم صدیق نژاد (مدیر خدمات حمایتى) به نقاهتگاه بیمارستان رفتیم. آریا با دقت نظر بسیار درست مثل آدم بزرگ ها به حرف هاى مادرش که در مورد بچه هاى تحت حمایت محک بود گوش مى کرد. وقتى وارد بخش شدیم آریا با تعجب به در و دیوار نگاه مى کرد گویا چیز دیگرى از بیمارستان در ذهنش داشت. آریا چند تا دوست کوچکتر و بزرگتر از خودش هم پیدا کرد و وقتى از او پرسیدم محک چه جور جایى است؟ با لحن شیرین و کودکانه گفت : محک یک مهد کودک خیلى خوب است. آریاى عزیز همیشه در کنار مادر و پدر خوش فکر و مهربانت سالم و شاد باشى و بدان تولد چهار سالگیت زندگى بخش بسیارى از کودکان مبتلا به سرطان محک است.
اگه گفتى دوست دارم براى من چه هدیه اى بیارى؟
دوست خیلى مهربونم ....
سلام
خیلى خوشحال شدم که قبول کردى روز تولدم بیاى که با هم جشن بگیریم و شادى کنیم. مى دونم که حتماً مى خواى خودت رو تو زحمت بندازى و برایم هدیه اى تهیه کنى. از تو و خانواده ات خیلى خیلى ممنونم.
اما ..... من خیلى خوب فکر کردم. فهمیدم که من هم مثل خودت به اندازه کافى و حتى بیشتر از حد، اسباب بازى دارم. پس من و بابا على و مامان شیوا تصمیم گرفتیم که از تو خواهش کنیم که اگه دلت خواست به جاى اینکه براى من کادو بخرى، زحمت بکشى برى بانک و با اون دستهاى مهربونت مبلغ هدیه من را به یکى از حساب هاى محک واریز کنى. آخه مى دونى محک یک بیمارستان داره که اونجا از بچه هایى مراقبت مى کنه که مریضند. از اون مریضى هاى بد بد که حتى غصه ام مى شه اسمشو بیارم و ان شاء الله دور از همه خونه ها باشه. من دست تو دوست عزیزم را مى بوسم که این هدیه بزرگ را به بچه هاى محک و من میدى. امیدوارم خداى خوب و مهربونمون همیشه تو و خانواده ات را صحیح وسالم نگه داره و همیشه شاد شاد بمونى. قربون مهربونى و لطف و صَفات.