آخرین بروز رسانی سایت شنبه 17 آذر 1397
 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

  

 

 

 

  

 
 

عکس برادرم را ببینم تا دلم کمتر برایش تنگ شود

با مادرش آمده بودند عکس‌هایش را بگیرد. پسر آرامی بود اما کاملاً معلوم بود برای دیدن یک عکس خیلی ذوق دارد. چون کنار پرینتر منتظر بود تا عکسی که انتخاب کرده بیرون بیاید. برایمان جالب شده بود چه عکسی است که انقدر برایش مهم است. وقتی عکس چاپ شد، تصویر پسر کوچک‌تری را کنار خودش دیدیم که به دوربین لبخند می‌زد. مادرش وقتی صورت پر از سوال ما را دید گفت: «برادر کوچک‌ترش است. امروز با خودمان به محک نیاوردیمش. برای همین از صبح بهانه او را می‌گیرد و دلش تنگ شده. آوردمش عکس دونفره‌شان رو چاپ کنم تا کمتر بی‌قراری کند. نمی‌دانید چطور دلش ضعف می‌رود برای برادرش...»

ادامه مطلب...

...

در محک مثل خانه خودمان راحت هستم

محمد حسین 19 سال دارد و به تازگی در رشته علوم آزمایشگاهی قبول شده است. فرزند سختکوش محک سال‌هاست که قطع درمان شده و برای انجام معاینات دوره‌ای به محک می‌آید. او می‌گوید: «اینجا خانه دوم من است. دلم برای محک تنگ می‌شود و همیشه زیر این سقف احساس راحتی می‌کنم.»

ادامه مطلب...

...

بیماری تموم می‌شه اما دوستی‌ها نه

«عدنان و محمد تو محک با هم دوست شدن. عدنان الان خوب شده و فقط برای انجام آزمایش دوره‌ای به محک میاد. برای همین خیلی وقت بود محمد رو ندیده بود و وقتی حالش رو پرسید، محمد با ناراحتی گفت که خیلی وقته اشتهایی به غذا خوردن نداره و به خاطر همین داره لاغر می‌شه. عدنان لبخندی زد و گفت اصلا اشکالی نداره منم وقتی دارو می‌گرفتم* این طوری بودم. بیا با هم مسابقه چاقی بذاریم. از امروز غذای بیشتری بخوریم تا دفعه دیگه که همدیگرو دیدیدم ببینیم کی از اون یکی چاق‌تر شده. من قول می‌دم که تو می‌تونی مسابقه رو ببری. محمد قبول کرد و با لبخند برای گرفتن داروش رفت.»

ادامه مطلب...

...

من هم عضو خانواده محک شدم

نگاهی به خانم جوان و خوشرو کردم. راستش دلیلی که مرا به سمت محک کشانده بود جمله‌ای بود که روی پوسترها دیده بودم: «با هزار تومن چیکار میشه کرد؟» عضو شدم، اما صادقانه بگویم کودکان مبتلا به سرطان و مشکلاتشان اصلاً دغدغه من نبود.

ادامه مطلب...

...

خوشحال باشید تا حالتان زودتر خوب شود

ما اهل جنوب هستیم. بندرعباس زندگی می‌کنیم و به قشم رفت و آمد داریم. شما به جنوب آمده‌اید؟ خیلی قشنگ است و من عاشقش هستم. ماه رمضان امسال آنقدر اصرار کردم تا مادرم اجازه داد روزه بگیرم. 2 روز روزه گرفتم ولی بی‌حس شده بودم و حالم خوب نبود. انگار جان از بدنم رفته بود و برنمی‌گشت.
 

ادامه مطلب...

...
ارسال این صفحه برای دوستان